در این اتاق کوچک

 

 

در این اتاق ساکت تاریک٬

هر گاه٬ من نگاه تو را شعر می کنم

نوری٬  به تار و پود هوا٬ رنگ می زند.

از تاج آفتاب خدا٬ زرنگارتر!

در این اتاق دلگیر٬

وقتی که من ـ لبالب ـ این صبر تلخ را٬

با یاد وعده های تو٬ سر می کشم٬ ـ صبور ـ

دانم٬ که در جهان نفشانده است دست عشق٬

در کام کس٬ شرابی از این خوشگوارتر

 

ای خفته بر پرند٬ سبکبال٬ بی خیال!

در این اتاق در هم

دستی٬ تمام خواهش٬ قلبی٬ تمام عشق٬

چشمی تمام شوق تماشا

شب های انتظار تو را صبح می کنند

تا پر کشند سوی تو و بوسه های تو

هر روز٬ از نسیم سحر بی قرار تر!

 

دیوانگی ست٬ ـ دانم ـ دیوانگی٬ که بخت٬

از سوی تو٬ نوید امیدی نمی دهد.

در این اتاق غمگین٬ 

                        اما

من٬ هر نفس به مهر تو امیدوار تر!

 

یک روز٬

       ـ بی گمان ـ٬

خواهد رسد دمی که بر آریم بر آسمان٬

ـ(( کای آفریدگار!

    در این اتاق کوچک٬

    در این دل شکسته نا استوار٬ آه

    عشقی است از بنای جهان استوارتر!))

فریدون مشیری

وصیت نامه یک زن

 

خاک نریزید روی جسدم

بی تابوت

بی کفن

بی حجاب و روپوش

مرا بگذارید روی خاک

تا به جبران هزاران هزاران

  روز بی نورم

خورشید بتابد یک بار

بر اسکلت استخوان های من:

پوک شده در حصار این نای سیاه.

سیما یاری

در ادامه پست قبلی

نمیدونم شاید حق با دوستم باشه

شاید باید شکر گذار باشم که این زن جوان عمر دوباره یافته است.

زنی که خدا میداند تحت چه شرایطی رشد کرده که حتی امکان و فرصت تحصیل نداشته است. زنی که پانزده ساله بوده که رفته خونه شوهر و مورد آزار همسر قرار گرفته واینقدر رنجیده که  همسرش را با چاقو کشته است. زنی که بچه اش را در شرایطی به دنیا آورده که خودش در صف مرگ ایستاده بوده. همچین زنی باید شکر گذار باشد که بهش اجازه می دهند به نفس کشیدنش ادامه بدهد و سالیان سال در بدبختی بزرگتر از بدبختی هایی که تا امروز داشته دست و پا بزند . من نمیدونم چنین زنی  باچنین شرایطی چقدر می تواند زرنگ باشد تا بتواند سرنوشت خودش را تغییر بدهد و یک زندگی عادی برای خودش رقم بزند. البته شاید هم بتواند  چون اینقدر زرنگ بوده که توانسته  کسی را که آزارش می داده بکشد و حالا هم توانسته از چوبه ی دار خودش را پایین بکشد پس شاید بتواند کارهای بزرگتری هم برای خودش و بچه اش انجام بدهد . فعلا که باید خوش باشد که می تواند نفس بکشد و زنده ای هرچند بدون زندگی باشد.

گاهی وقتها زنده موندن و نفس کشیدن برای ما آدمها مثل آرمان می مونه آرمانی که حاضریم براش همه کار بکنیم. تن به هر کاری میدیم. هر بدبختی و تحقیری را تحمل می کنیم. هر شکنجه ای را تو زندگی تحمل می کنیم فقط برای اینکه بتونیم نفس بکشیم و شکر گزار باشیم که هنوز زنده ایم و امیدوار باشیم به افق های روشن که از پشت ابر های تیره بیرون خواهد زد و زندگی ما به یکباره در مسیر جدیدی قرار خواهد گرفت  ولی افسوس که برای اغلب همون هایی که مجبورند برای نفس کشیدن بهای بیشتری بپردازند قبل از اینکه این افق های روشن از راه برسد وقت غروب خودشان از راه رسیده و از زندگی برایشان چیزی نمی ماند جز خاطره ای تلخ و نامی که خیلی زود فراموش خواهد شد.

دوست ندارم نا امیدانه به زندگی نگاه بکنم و دوست ندارم هیچ خدا بنده ای تو زندگیش چنان به نا امیدی برسد که مرگ را بر زندگی ترجیح بدهد ولی از خدا می خواهم هرگز زندگی ام را به ذلت نکشد که مرگ برایم بهتر از ذلت است. دوست ندارم صرفا برای چندین سال نفس کشیدن بیشتر تن به هر ذلت و نکبتی بدهم

در مورد این خانم هم درسته که خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم و غصه ام گرفت که چرا کارش به اینجا کشید ولی باید بدونم همون خدایی که اونو از چوبه ی دار پایین کشید همون خدا هم از این پس یاری اش خواهد داد  و دیگه اینکه اغلب ما زنهای ایرانی جز خدا و خودمان یار و پشت و پناهی  نداریم و زخم هزاران ساله بر پیکر ما عمیق تر از آن است که سه وزیر زن که سهل است رئیس جمهور زن هم بتواند حالا حالا ها مرحمی بر آن باشد.

یاد زنی افتادم که تو شهر ما  سرنوشتی مشابه این خانم داشت و شوهر و خانواده شوهر را یکجا کشته بود و روزی که قرار بود اعدامش بکنند مردها که با چه لذتی به تماشا رفته بودند جای خود دارد دل من از زنهایی گرفت که با خودشون زیلو و خوراکی و فلاکس چای برده بودند و از صبح اونجا اتراق کرده بودند که بتونند به هنگام تماشای صحنه ی لذت بخش اعدام این خانم از خودشون پذیرایی هم بکنند و با موبایلشون فیلمی مهیج هم بگیرند. با خودم می گفتم آیا این خانمها که برای تماشا رفته اند هرگز تو دلشون پرسیده اند که چرا؟؟؟؟؟

چرا این زن این کار را کرد؟؟؟؟ باز پرسی که از این زن بازجویی می کرده می گفت زن اینقدر کینه داشته که به بازپرس می گفته دلم می خواد همه مردهای دنیا را بکشم دلم می خواد خود تو را هم بکشم اگه آزادم کنید هر چی مرد که ببینم خواهم کشت.

واقعا چرا؟؟؟؟؟

این خانم اعدام شد ولی وقتی از چوبه ی دار پایینش آوردند هنوز نفس می کشید و زنده مانده بود. یعنی حتی اگه قاضی و خانواده مقتولین  و اهالی شهری هم اعدامش را می خواستند خدا نخواست و نشد. نمیدونم الان کجاست و زنده است یا مرده یا چه سرنوشتی پیدا کرد ولی هرگز فراموش نخواهم کرد زنهایی را که برای تماشای اعدامش با خود فلاکس چای برده بودند و همین نا امیدم خواهد کرد که حالاحالا ها زخم زن ایرانی التیام یابد.

پ - ن :حالا کی فهمید من چی گفتم و چی نوشتم؟؟؟ خودم که هیچی نفهمیدم مثل این می مونه که پستم را انداخته باشم تو مخلوط کن .به نظرم خیلی قاط زدم . انگار منهم گاهی بد جوری تب می کنم و هذیان میگم به نظرم اطرافیانم باید اینروزها  مراقب چاقوهای توی خونه باشند

پ - ن :همون بهتر که با کامنت دونی بسته کار می کنم

 

صلح و سازش

اعتماد: زن شوهرکش که براي نجات از اعدام در زندان به عقد برادر شوهرش درآمده است آزاد شد تا با شوهر جديدش زندگي کند.

اين زن که راضيه نام دارد شش سال پيش به جرم قتل شوهرش زنداني شده بود. او پس از دستگيري در اعترافاتش گفت ديگر نمي توانست با شوهرش زندگي کند به همين دليل هم مرتکب قتل شد.

راضيه که در زمان قتل 15 ساله بود داستان زندگي اش را اين گونه تعريف کرد؛ زماني که با شوهرم ازدواج کردم دختربچه بودم و چيزي از زندگي نمي دانستم. مدتي کوتاه بعد از اين ازدواج بود که درگيري ها من و شوهرم شروع شد. شوهرم مرد بداخلاقي بود و مرتب من را اذيت مي کرد. از آنجايي که من هيچ کس را نداشتم، بي سواد بودم و نمي توانستم جايي کار کنم، مجبور بودم اين وضعيت را تحمل کنم.

وي ادامه داد؛ روز حادثه به دليل اختلافات متعددي که با شوهرم داشتم پر از نفرت و کينه شدم و بعد از درگيري و زماني که او خواب بود با ضربات چاقو او را کشتم. من نمي خواستم اين کار را بکنم اما از شدت خشم نمي توانستم خودم را کنترل کنم و آنقدر به او ضربه زدم تا جان باخت.

پرونده راضيه بعد از اعترافاتش به جريان افتاد و در همين حين متهم متوجه شد باردار است. از آنجايي که مطابق قانون زن باردار را نمي توان قصاص کرد، هرچند او به قصاص محکوم شد اما اجراي حکم وي تا پايان دوران بارداري و بعد از آن شيردهي به فرزندش به تعويق افتاد. راضيه بعد از به دنيا آمدن دخترش در زندان به فرزندش مدت يک سال و نيم شير داد و بعد از آن بود که دخترک را از مادرش جدا کردند تا به تقاضاي اولياي دم حکم اجرا شود.

با توجه به شرايطي که راضيه داشت مددکاران زندان تلاش زيادي را براي نجات او از قصاص انجام دادند. آنها بعد از برگزاري چندين جلسه صلح و سازش بالاخره موفق شدند خانواده مقتول را راضي به گذشت کنند.

البته پدر و مادر مقتول اعلام کردند تنها در صورتي حاضر به بخشش هستند که عروس شان 20 ميليون تومان به آنها بدهد و به عقد پسر 18 ساله شان درآيد و هيچ حقي هم نسبت به فرزندش نداشته باشد چرا که آنها دوست ندارند نوه کوچک شان درس بخواند و بايد بعد از اينکه به سن بلوغ رسيد ازدواج کند. همچنين راضيه بايد در اتاقي که شوهرش را کشته است با برادر شوهرش زندگي کند تا هر روز در آنجا عذاب بکشد. راضيه که براي بودن کنار فرزندش چاره يي به جز پذيرش اين شروط نداشت آنها را قبول کرد اما اينکه دخترش به مدرسه نرود را نپذيرفت.

راضيه که حالا 21 ساله است به مددکارش گفت؛ اگر من سواد داشتم و درس مي خواندم،مي توانستم پيشرفت کنم و اين طور غرق در بدبختي نبودم و مجبور نمي شدم به خواست خانواده ام با مردي ازدواج کنم که دوستش ندارم. اگر من سواد داشتم حالا مجبور نبودم به خانه برادر شوهرم بروم و در اتاقي زندگي کنم که در آنجا همسر اولم را به قتل رساندم و هر روز با ديدن آن اتاق عذاب بکشم. من مجبور هستم در اين آتش بسوزم اما نمي خواهم دخترم مثل من سياه بخت شود. درست است که من به خانه بخت مي روم اما اين برايم سياه بختي است. من مي دانم بعد از اين هم رفتار درستي با من نخواهد شد اما به خاطر اينکه بتوانم در کنار فرزندم باشم همه شروط را قبول مي کنم ولي بايد فرزندم به مدرسه برود.

بعد از کش و قوس هاي فراوان بالاخره قضات ناظر زندان توانستند اولياي دم را راضي کنند تا اتاقي به غيراز قتلگاه براي او در نظر بگيرند و بعد هم اجازه دهند اين زن دخترش را به مدرسه بفرستد. سر انجام مراسم عقد در زندان عادل آباد شيراز برگزار شد و راضيه به دنبال شوهرش براي رفتن به خانه يي که معلوم نيست در آن چه سرنوشتي خواهد داشت از زندان بيرون رفت.

 
عجب صلح و سازشی
عجب گذشتی
عجب قانونی
آدم احساس عجز و درماندگی می کند
توی چشم قاضی می ایستند و می گویند که می بریم این دختر را زجر کش کنیم و قاضی چه درایتی به خرج می دهد که با تغییر اتاق شکنجه و گذاشتن تبصره ای در شکنجه ریش سفیدی کرده و در صلح و سازش زن را به خانه بخت بدبختی ها می فرستد. آیا واقعا توان قانون و اصول ما در همین حد است. البته نباید انتظار چندانی هم داشت از قانونی که در چهارچوبش هنوز حکم(( سنگ سار)) ضجه می کند.
 
 و ... چه گران بود وعده ی بهشت زیر پایم
 

دشمن

 

من خراب دل خویشم نه خراب کس دیگر
این منم اینکه گشوده ست به من ، تیغه ی خنجر


 دشمنم نیست منم ، اینکه تبر می زند از خشم
 تا که از ریشه بیفتم ، به یکی ضربه ی دیگر


 این همان لحظه ی تلخ است که به صحرا بزند عقل
 عشق چون جغد کشد پر روی ویرانه ی باور


ناجوانمردترین همسفری ای من عاشق
هیچ راه سفری را نرساندیم به آخر


هر مصیبت که شد آغاز تو مرا بردی از آن راه
 تو به هر در زدی انگشت و گذشتم من از آن در


 آه ای دشمن من ، خسته از این جنگ و گریزم
سوختم ، آب شدم ، از من ویران شده بگذر

اردلان سر افراز

 

دعا

 

در دعا کردن باید مانند یک کودک باشی که شب به راحتی خوابش میبرد

چون مطمئن است چیزی که از پدرش خواسته آماده است.

(اسکاول شین)

 

 آیا واقعا اینطوره؟؟؟ آیا همه ی بچه ها وقتی از پدرشون چیزی می خواهند شب به همین راحتی می خوابند؟؟؟ به نظر من که پدر ها به این راحتی هم خواسته بچه ها را بر آورده نمی کنند. عین خدا.

 خدایی که شاید از هزار تا خواسته ما یکیش را لازمه ی بر آروده شدن می دونه . دلیلش هم به نظرم این می تونه باشه که اونهم مثل پدرها دوست داره ما انسانی خودساخته و قوی بار بیایم. اگه قرار بر این می بود که هر دعایی که می کنیم بر آورده بشه که از ما موجودی نمی موند جز  تن پروری متوقع که دوست داشت همه دنیا را تو دستهاش بگیره بدون اینکه از جاش تکون بخوره.

هم خدا می دونه که نباید بنده هایش را لوس بار بیاره و هم ما عادت کرده ایم به اینکه وقتی دعا می کنیم اینقدر ها خیالمون راحت نباشه به این که دعامون برآورده خواهد شد. نباید توقع داشته باشیم که با هر افتادنی خدا دستمون را بگیره و بلندمون کنه خدا فقط مواقعی کمک خواهد کرد که بیفتیم و توان بلند شدن نداشته باشیم.

 بهتره فقط سعی کنیم  مهربونی اش را باور داشته باشیم عین باور کودکی به مهربانی های پدرش و مطمئن باشیم همان خواهد کرد که به صلاحمان باشد و هر وقت که واقعا نیاز به کمک داشته باشیم بهترین یاری دهنده خواهد بود.

 

نیمه ی شعبان

 

 

مرا در سینه پنهان کن

 مرا در سینه پنهان کن

رهم ده در دل پر مهر و احساست،

مرا مگذار تنها، ای دلیل راه امیدم

بهشتم، آسمانم، شعر جاویدم

مرا بگذار تا زنجیری زندان غم باشم

برایت قصه ها خوانم، به پایت شعرها ریزم

مرا بگذار تا مستانه در پای تو  آویزم

مرا در دیده پنهان کن

که شب ها تا سحر رویای آن چشم سیه گردم

مرا مگذار تا دور از تو ای هستی تبه گردم

ز پایم بند دل مگشا !

مرا بگذار تا کاخی برایت از وفا سازم

تو را با آرزوهایت جدا سازم

تو را با کعبه ی دل آشنا سازم

بیا با من بیا تا در میان موج دریاها

میان گردباد سخت صحراها

کنار برکه های غرق نیلوفر تهی از یاد فرداها

ز جام چشم های تو می ناب نگه نوشم

منم آن مرغک وحشی قفس مگشا

ز پایم بند دل را برمدار ای آشنای من

مرا بگذار تا عمری اسیر آرزو باشم

سراپا گفتگو باشم

شه من، شهرزاد قصه گو باشم

مران از سینه یادم را

مرا از کف مده آسان

مده امید جاویدم به لوح عشق من پایان ...

 

 هما میر افشار

 

مشیت الهی

گاهی قدم در راهی میذاری که میدونی بیراهه است ولی باز هم راه می افتی

در طول راه یکی مدام تو گوشت زمزمه می کنه: برگرد این راهی نیست که باید می رفتی ولی تو خودت را به نشنیدن میزنی و ادامه میدی . توی راهت موانعی قرار میگره و یکی تو گوشت میگه : من که گفتم بیراهه است نرو. ولی تو باز هم با سماجت ادامه میدی . میری و میری و میری تا سر از برهوت دربیاری تازه می فهمی که این راه که اومدی بیهوده بوده و هدر دادن عمرت. نگاه متفکرانه ای به پشت سرت و راهی که اومدی می اندازی و با خودت میگی اینها همه اش تقدیر الهی بود که من این راه را بیام وگرنه میدونستم که نباید بیام حتی تو دل خودم  هی می گفتم که راهی که میرم بیراهه است ولی مشیت و خواست الهی بر آمدنم بوده .

چرا نمیخوای بگی اونی که توی راه تو دلت زمزمه می کرد و تو رو از رفتن باز میداشت خدا بود و اونی که تو رو با سماجت به جلو می راند حماقت خودت بود

بعضی وقتها عصبی میشم از اینکه ما آدمها تا می تونیم حماقت می کنیم و آخر سر هم پرونده ی حماقتمون را به اسم مشیت الهی مهر و موم می کنیم.

پ - ن : چقدر خوبه که خداوند قضاوتش و محکمه هاش و تعیین مجازات هایش به ما آدمها نرفته وگرنه فقط  خودش میدونه که با بنده هایی مثل ما چه معامله ای میشد کرد

 

دورا دور

 

چه خوب شد نیامدی.

هوای شهر خوب نیست

درست مثل این که یک حُبابِ گنده را

پُر از بخار کرده اند

وَ کوچه ها و خانه های شهر را

چپانده اند توی آن

صدای وز وز مگس

که روی شیشه چرخ می زند

صدای شانهء فلزی

                    که روی پودهای دار می خورَد

مجال فکرهای عاشقانه را

                    خراب می کند، خراب.

 

چه خوب شد نیامدی،

چه فایده !

تمام روز از خجالت عذاب دادنَت

کبود و سرخ و زرد می شدم

وَ مثل گیج ها

فقط یکی دو جمله  "گرسنه نیستید؟

                                    تشنه نیستید؟"

                    از زبان الکنم به گوش می رسید، وای !

وَ تو، ملال بودن کنار یک زن عبوس و تلخ را

                        - درست مثل ریگِ لای نان -

به پای شوخی یخ زمانه می گذاشتی.

 

چه خوب شد نیامدی !

ولی عجیب این که من

تمام روز بی مجال را توی این حباب

به تو نگاه کرده ام

وَ شبهِ جمله های شاعرانه ای

              - پس از تمام کردن کتاب تو -

برای تو نوشته ام.

به یک عبارتِ دقیق با تو بوده ام

وَ سقف این حباب را – با تو -

              با تو من شکاف داده ام

                                      چه خوب شد

                                                      چه خوب شد ...

 

سیما یاری