
زنده ام و شکر خدا نفسی میره و میاد
زندگی کردن هم که هم خرج داره که من پولش را ندارم و سواد زیادی هم که می خواد که اونهم ندارم دلخوشی های موجود در اطرافم هم که نمی تونه زیاد دلگرمم کنه
شاید بهتره زندگی را بیخیال بشوم و بچسبم به همون زنده بودن و نفسم را بکشم
ولی اینهم نمیشه . یعنی نمی تونم .
نمی تونم، چون از آدمهای نا امید و ضعیف خوشم نمیاد . از اونهایی که همیشه از روزگار گله دارند و زانوی غم در بغل.
دوست دارم از اونهایی باشم که هرگز کم نمیارند و هر چی روزگار بیشتر بهشون فشار میاره که اونها را به زانو در بیاره اونها استوار تر از همیشه قد راست می کنند و چشم تو چشم مصیبت ها می دوزند و به جای فرار از بدبختی ها مسقیم به قلب این مصائب حمله می کنند و با کمی تقلا و تلاش خودشون را از شر مصیبت رها می کنند
به نظر میاد اینطور باشه که هرچی ما حضور بیشتر در زندگی مون داشته باشیم و هرچی بیشتر زندگی به معنای واقعی بکنیم برای مشکلات فضای کمتری می مونه چون بلاخره زندگیمون را پر می کنیم با حضور فعال خودمون ولی وقتی ما دست از زندگی می کشیم و در گوشه ای زانوی غم بغل می کنیم فضا و میدان را برای مشکلات و بد بختی ها بیشتر می کنیم و اجازه می دهیم که هرچی غم و غصه و بدبختی است در اطرافمون ریشه بدواند و زمانی به خود می آییم که تارهای نا امیدی و شکست در همه زوایای زندگی مون تنیده شده و ما دیگه چاره ای ندارم جز اینکه فقط در میان این تارها زنده باشیم و نفس بکشیم و نفس بکشیم و نفس بکشیم . زنده ای بدون زندگی.
دوست ندارم هرگز زنده ی بدون زندگی باشم پس مثل همیشه قد راست می کنم و دستها را به سوی زندگی می گشایم و تا می تونم زندگی را بیشتر به آغوش می کشم
می خندم به ریش همه مشکلات و نا ملایمات و بیشتر از پیش زندگی می کنم
زندگی می کنم با سرمایه ی امید هایم و تا می تونم امید خرج زندگی ام می کنم
زندگی می کنم با سواد تجربه هایم چون تجربه یادم داده که: ((دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور))
و دلخوش خواهم کرد به قامت استوارم و دلگرم خواهم کرد به او که کلید همه درهای بسته در دست اوست و هم اوست که هرگز تنهایم نگذاشته و نخواهد گذاشت.