کاکتوس



 عشقت که به اثبات رسید

سر تا پا خار هم که باشی

نوازشت آزار دهنده هم که باشه

باز لایق دوست داشتن هستی و ارزش اینو داری که مدتهای مدیدی به انتظار گل مرحمتی از تو نشست

سعی کن جوری زندگی کنی که مثل کاکتوس وجودت غرق خار هم که باشه باز تو را گل بنامند نه خار.

روز معلم




اسم من گم شده است.


توی دفترچه ی پر حجم زمان

دیرگاهی است

فراموش شدم.

اسم من گم شده است

لا به لای ورق کهنه ی آن لایحه ها

زیر آن بند غریب

پشت انبوهی از آن شرط و شروط

لای آن تبصره ها

اسم من گم شده است

در تریبون معلق شده سخت سکوت

حق من گم شده است.

زنگ انشاء

کسی انگار نمی خواست معلم بشود

شان من گم شده است

شان من نیست بنالم

شان من نیست بگویم

زتهی ، ز نبود

یا از این زخم کبود

لیک

 رنگ رخساره گواهی دهد از سر درون

از همه رنج فزون.

اسم من گم شده است


نجمه امامی



اگه امروز اینجا هستیم و می تونیم بنویسیم و بخونیم یادمون نره که این توانایی و این نعمت بزرگ را مدیون مهربونی های کسانی هستیم که نباید فراموششان بکنیم.

چقدر خوبه که حالا که توی این دنیای مجازی این صفحه ها در اختیارمون قرار گرفته که به این طریق و به کمک چیدن همین حروف کنار هم صدای خودمون را به گوش خیلی ها برسونیم یادی هم از معلمین عزیز بکنیم و حداقل روزشان را گرامی بداریم

من که هرگز فراموششون نمی کنم و می خوام امروز اسم چند تایی از اونها را اینجا به یادگار بذارم

خانم مقدم معلم کلاس اول

خانم لطفی معلم کلاس دوم

خانم فیضی معلم کلاس سوم

خانم افشار معلم کلاس چهارم

خانم نادری معلم کلاس پنجم

و بقیه هم که رفته رفته زیاد شدند و می تونم بگم اسم همه شون را به یاد دارم

روز همگی این عزیزان و همه معلمین گرامی، مبارک باد


بخندیم تا دنیا بخنده

امروز روحیه خوبی دارم و حس می کنم به همراه هوای بهاری عطر امید به روزهای خوش در پیش نیز پر میشه توی خونه زندگیم

همیشه دوست داشته ام که پست هایی که می ذارم  پست های شاد و سبزی باشند و بتونم با پست هایی که می ذارم نیرو و نشاط به خواننده هام بدهم . از اون آدم هایی که همیشه پست های سرشار از غم و ناله می گذارند و به نوعی می خواهند با غمگین نشون دادن خودشون نظر اطرافیان را جلب بکنند خوشم نمیاد.

من هرگز اینجا قصدم جلب توجه نبوده و نیازی نیز به اینکار نداشته ام و شکر خدا می کنم که حتی زمانی که کامنت دونی ام باز بود اونهمه دوستهای خوب همه بخاطر شادی و صمیمیتم بود که اینجا بودند و اونروزها تاجایی که یادمه هرگز پستی که رنگ غم داشته باشه نمی گذاشتم

ولی نمی دونم چی شد روزگار جوری چرخید که مدتی هرچی نوشتم آخر سر دیدم نوشته ام بوی غم میده.

ولی یه چیزی را خوب می دونم یا حداقل اینکه می دونم سعی ام بر این بوده که نوشته هام هرقدر هم که غمگین باشه نا امیدانه نباشه چون همیشه گفته ام که در زندگی امید باید آخرین چیزی باشه که از دست می دهیم حتی هنگام مرگ نیز باید امید به آخرتی بهتر و امید به گذاشتن نامی نیک از خود داشته باشم.

تازه مگر نه اینکه اینروزها همه از انرژِی تائیری صحبت می کنند و معتقد هستند که هرچی انرژی مثبت در زندگی پخش بکنیم زندگی هم انوار مثبتی باز تاب خواهد داشت پس می خوام تا جایی که می تونم اینروزها شاد باشم و با دیدی مثبت به اطرافم نگاه بکنم و تا می تونم  زندگی را برای خودم و خانواده ام شاد بکنم.

یا به قول معروف می خندم تا دنیا هم بخنده



زنده و زندگی


زنده ام و شکر خدا نفسی میره و میاد

زندگی کردن هم که هم خرج داره که من پولش را ندارم و سواد زیادی هم که می خواد که اونهم ندارم دلخوشی های موجود در اطرافم هم که نمی تونه زیاد دلگرمم کنه

 شاید بهتره زندگی را بیخیال بشوم و بچسبم به همون زنده بودن و نفسم را بکشم

ولی اینهم نمیشه .  یعنی نمی تونم .

نمی تونم،  چون از آدمهای نا امید و ضعیف خوشم نمیاد . از اونهایی که همیشه از روزگار گله دارند و زانوی غم در بغل.

دوست دارم از اونهایی باشم که هرگز کم نمیارند و هر چی روزگار بیشتر بهشون فشار میاره که اونها را به زانو در بیاره اونها استوار تر از همیشه قد راست می کنند و چشم تو چشم مصیبت ها می دوزند و به جای فرار از بدبختی ها مسقیم به قلب این مصائب حمله می کنند و با کمی تقلا و تلاش خودشون را از شر مصیبت رها می کنند

به نظر میاد اینطور باشه که هرچی ما حضور بیشتر در زندگی مون داشته باشیم و هرچی بیشتر زندگی به معنای واقعی بکنیم برای مشکلات فضای کمتری می مونه چون بلاخره زندگیمون را پر می کنیم با حضور فعال خودمون  ولی وقتی ما دست از زندگی می کشیم و در گوشه ای زانوی غم بغل می کنیم فضا و میدان را برای مشکلات و بد بختی ها بیشتر می کنیم  و اجازه می دهیم که هرچی غم و غصه و بدبختی است در اطرافمون ریشه بدواند  و زمانی به خود می آییم که تارهای نا امیدی و شکست در همه زوایای زندگی مون تنیده شده و ما دیگه چاره ای ندارم جز اینکه فقط در میان این تارها زنده باشیم و نفس بکشیم و نفس بکشیم  و نفس بکشیم  . زنده ای بدون زندگی.

دوست ندارم هرگز زنده ی بدون زندگی باشم پس مثل همیشه قد راست می کنم و دستها را به سوی زندگی می گشایم و تا می تونم زندگی را بیشتر به آغوش می کشم


می خندم به ریش همه مشکلات و نا ملایمات و بیشتر از پیش زندگی می کنم

زندگی می کنم با سرمایه ی امید هایم و تا می تونم امید خرج زندگی ام می کنم

زندگی می کنم با سواد تجربه هایم چون تجربه یادم داده که: ((دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور))

و دلخوش خواهم کرد به قامت استوارم  و دلگرم خواهم کرد به او که کلید همه درهای بسته در دست اوست و هم اوست که هرگز تنهایم نگذاشته و نخواهد گذاشت.