در این اتاق کوچک
در این اتاق ساکت تاریک٬
هر گاه٬ من نگاه تو را شعر می کنم
نوری٬ به تار و پود هوا٬ رنگ می زند.
از تاج آفتاب خدا٬ زرنگارتر!
در این اتاق دلگیر٬
وقتی که من ـ لبالب ـ این صبر تلخ را٬
با یاد وعده های تو٬ سر می کشم٬ ـ صبور ـ
دانم٬ که در جهان نفشانده است دست عشق٬
در کام کس٬ شرابی از این خوشگوارتر
ای خفته بر پرند٬ سبکبال٬ بی خیال!
در این اتاق در هم
دستی٬ تمام خواهش٬ قلبی٬ تمام عشق٬
چشمی تمام شوق تماشا
شب های انتظار تو را صبح می کنند
تا پر کشند سوی تو و بوسه های تو
هر روز٬ از نسیم سحر بی قرار تر!
دیوانگی ست٬ ـ دانم ـ دیوانگی٬ که بخت٬
از سوی تو٬ نوید امیدی نمی دهد.
در این اتاق غمگین٬
اما
من٬ هر نفس به مهر تو امیدوار تر!
یک روز٬
ـ بی گمان ـ٬
خواهد رسد دمی که بر آریم بر آسمان٬
ـ(( کای آفریدگار!
در این اتاق کوچک٬
در این دل شکسته نا استوار٬ آه
عشقی است از بنای جهان استوارتر!))
فریدون مشیری
فریده هستم ولی در دنیای مجاز ی خوشم اومد اسمم باران باشه.